تبلیغات
همنفس عشق

 

نیاز من آن گرمای آغوش مهربانت هست ، نیاز من آن شیرینی بوسه های پر محبتت است ...

آرزوی من گرفتن دستان گرمت هست و کار من در این لحظه انتظار دیدن آن چهره ماهت است ...

بی قرارم عزیزم ، بی قرار دیداری دوباره با تو و بی قرار آنم که دوباره هم در شهر عشق در کنار هم قدم بزنیم و بار دیگر خاطرات شیرینی را برجا بگذاریم ...

کاش بودی و بار دیگر آن خاطرات شیرین با هم بودنمان را تکرار می کردیم ...

آنگاه که من بار دیگر تو را از نزدیک ببینم ، بی نیاز بی نیازم و اگر بار دیگر تو را از تمام وجودم حس کنم دیگر آرزویی در دلم برجا نخواهد ماند ...

وقتی به عاشقانی که دست در دستان هم گذاشته اند و در آغوش هم می باشند ، نگاه می اندازم حسرت در کنار تو بودن در دلم می ماند و آنگاه آرزو میکنم که ای کاش در کنارم بودی تا با افتخار در کنار تو قدم بزنم و به آنها بگویم که آری من نیز عاشقم و به داشتن چنین عشقی افتخار می کنم ...

نیاز من نگاه به آن چشمای زیبایت است ، نیاز من آن خنده های عاشقانه ات است ...

بی قرارم ای عزیز راه دورم و در انتظار به سر رسیدن فصل پاییز و زمستانم ...

میشمارم تک تک ثانیه ها را ، پشت سرهم میگذارم پاییز و زمستان را ، در برابر باد سرد فاصله می ایستم تا لحظه به تو رسیدن و در آغوش تو آرام گرفتن ، فرا رسد !

نمی دانی که بدجور دلتنگ تو هستم ای نازنینم و نمیدانی که چقدر دلم برای صدای قدمهایت ، راه رفتن در کنارت ، بوسه بر لبانت ، دست گذاشتن در دستانت و نگاه به چشمانت تنگ شده است ...

باز باید این انتظار تلخ را پشت سر بگذارم تا لحظه ای که ماه ها در انتظار آن بودم فرا رسد ! آری لحظه ای که من عشقم را با تمام وجود احساس خواهم کرد ...

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 17 آذر 1385ساعت 01:12 ب.ظ توسط حامد نظر ها ()