تبلیغات
همنفس عشق

گفت : 

کوچکم ! بایست . به راه من آ . که بزرگ می بینمت . که در توام . که من توام ...

پس رود خندید . لغزید و روان شد ، در بسترش ، در او ، که او بود ...

و نسیم ، شادان شد و وزیدن گرفت در آسمان ، در او ، که او بود ...

و گیاه ، با نشاط روییدن آغاز کرد ، از خاک به افلاک ، که همه او بود ...

نه رود گفت در رفتنم،نه نسیم گفت در وزیدنم،نه گیاه گفت در روییدنم،همه شاهدی بر رویشی بودند.همه او بودند و چون جز او نبود،همه نیک بود و همه برجا،همه خوش و همه در رقصی موزون ...

دیگری نبود تا اراده کند و سویی دگر رود.او بود که راه خود می دانست . راهی که آغاز و پایان و میانش ، جز او نبود ...

او بود که از خود به خود می رفت و از خود به خود می آمد . او بود و او بود و او ...

و ناگاه کوچک از یاد برد که این بزرگی "او"ست، شاهد بود و با "او" واحد . لیک از مشهد برخاست تا بر مسند نشیند . خواست تا اراده کند و خود راه را پوید و لذتی بیش برد ...

پس به پاخاست ، راهی جویید و رونده ای گشت . خود شد و از "او" گسست . جدا شد و چیزی در او شکست ...

به گمانش در خواب بود . در رویایش رقصی موزون را دیده بود و عظمتی وصف ناشدنی . حال به خیالش از خواب برخاسته بود و در این بیداری ، در جستجوی آن رویای پرعظمت بود ...

آرزوی تحقق آن رویا رهایش نمی کرد ، پس جست و جو و تلاش آغاز نمود .

پس دوان شد نه روان . که روحش سخت در بند آرزو بود و روان شدن کی با دربند بودن مسیر است ؟

و کوچک به راه افتاد ، در پی بزرگی ، به هرجا سر می کشید تا تصویر آن خاطره خوش را مصور شده در جایی ، بیابد . هرجا آوای خوشی بود ، در جستجوی آن رقص شعف انگیز ، در پی اش دوان می شد .لیک چون جدا شده بود آنچه مجزاست از کمال به دور است نه نیک پیمودن می دانست و نه نیک یافتن و دریافتن ، به هر سو می رفت ، دمی می ماند ، دست و پایی می زد و باز به دنبال آوایی دیگر ...

می چرخید و می چرخید ، می جویید و می جویید و آنگاه به تنگ می آمد ...

وجودش پر از صدا بود ، صداهایی پر از خواهش ، لیک تهی از آسایش ، از پی شان می دوید و به مقصد نمی رسید .

و اما صداها چه بودند ؟

آوای بازیگران خاک ، نه خادمان افلاک ، شرح رویایی بودند که در ذهن طنین می افکند و می پیچید . خاطراتی وهم آلود ، و کوچک ، به شنیدن این صداهای پیچان، چون موج خروشان در دل آبی بیکران ، در پی آرام جان ، دوان می شد ، لیک چه می یافت ؟ سرگشتگی . گمگشتگی .

در پی صداها از پیچشها گذر می کرد و بعد از هر گذر ، خود را عظیم تر می دید . لیک حتی نمی دانست به کدام سو در حرکت است .

گاه به دور خود می چرخید و گاه درجا می دوید . لیک نمی دانست و نمی دانست . چراکه غرقه وهم بود و در خیال فهم . آنچه می دید خیال بود و در این خیال آنچه می خواست ، آرزویی محال .

بی مقصد و بی حکمت می دوید و گاه که در راه ساکنی می دید ، جاهل می خواندش و غافل ز شور و دویدن .

لیک ساکن در راه بود او در بیراه ، ساکن در فهم و او در وهم . که آن ، راه حق می پیمود و این ، راه جهل .

آن دانسته می ایستاد و این ، ندانسته می دوید ...

بزرگ جاوید ، دلش از این بازی به تنگ می آمد . چه بسیار کوچکان را دیده بود که در عین بزرگی ، به دنبال بزرگ گشتن ، از دامنش گسسته و به خاک پیوسته بودند .

آنها در زمین پیچیده . جز مشتی وهم به هیچ نرسیده بودند .

پس " بزرگ جاوید " بانگ برآورد که " کوچکم " ! به کجا دوانی ؟از پی چه و به سوی که ؟ کو دانشت ؟ کو آرامشت ؟ پیچش به چه کار آید ؟

کوچک شنید .. اما زبان پراز آوای " من دانم " و " من روم " و سر پر سودای "من شوم " و گوش سنگین از این گفت و گو .

لیک کوچک پاسخ گفت : از پی دانندگان و به سوی دانش و آرامش دوانم . تمامی این پیچش ها می شناسم و می دانم که این پیچش ها به دانش و آسایش انجامد ...

بزرگ جاوید ، اندوه در قلب و لبخند بر لب می اندیشید که : آه ! این کوچکم چه نادان است . در خاک راه می پوید و جز لانه موران هیچ نمی جوید و آن را راه سعادت می پندارد . به عمق خاک می رود و در جستجوی افلاک . لحظه ای نمی ایستد تا جای خود بداند و مقام خود شناسد .

آه که اگر دمی بایستد ، در همان دم بی راه می بیند و راه را می جوید . لیک کو فرصت ایستادن ؟ افساربه دست خاکیان سپرده و غافل ز افلاکیان ..

قلب کوچک از آوای حق به لرزه آمده بود . فرصتی می خواست برای دیدن و اندیشیدن . لیک چشم و گوش بسته و دل در بند . در پیچش و گردش بود و صداها امانش نمی دادند تا دمی تامل کند و همچنان دوان بود ، از هستی می کاست و بر نیستی می افزود ...

بزرگ ، دل نگران کوچکش بود :

آه کوچکم ! کنون چشم بگشا ، هنوز که جانی برای دانستن و پیمودن هست . چشم بگشا . تو آمدی که از علمت آگاه گردی نه آنکه در دام جهل ، از نادانی ات هم غافل شوی ...

کوچکم این همه گفتم چه سود ؟ دمی بمان تا بدانی . چو بمانی از پیچش رهیده ای و به آرامش رسیده ای .

لرزش قلب کوچک ، زبانش را به حرکت واداشت . گفت : ای آوای غریب ! دیری است در پیچش ها و پویش ها ، در جستجوی آسایشم . حال می گویی با چشم گشودنی و ایستادنی ، در آرامشم ؟

بزرگ جاوید گفت : ای کوچک فرزندم ! ای بزرگ پادشاه ! تو که راه بلدی بگو کنون در کجای افلاکی ؟

کوچک دمی ایستاد و چشم گشود تا بداند و بگوید . ناگاه چیزی در او شکست ...

آه ! بزرگ جاوید ... در خواب بودم ، چه خواب سهمناکی . در رویا خود را دیدم ، خرد و کوچک که از دامنت گسسته ام و به خاک پیوسته ام .

"او" بود که با خود سخن می گفت .

از خود به در آمده بود و با ندای خویشتن ، به خود باز آمده بود . که جز "او" نبود .

"...لیک چشم گشودنی باید و ایستادنی ..."

                     


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر 1385ساعت 03:12 ق.ظ توسط حامد نظر ها ()