تبلیغات
همنفس عشق

خسته ام
خسته....
چه کسی میداند؟
 چه کسی میفهمد..؟
اشکهایی که حتی با قطره های باران هم نمیتوانم پنهان کنم.
غمی کهنه... آنچه که مثال غبار در مه هیچ کس نمیبیند....
دلم گرفته است.تنهایم.خسته ام.ذهنم را مشتی حرف متراکم نگفته، میسوزاند....
وچه تنهایم من...
چقدر دلم غم دارد... چقدر امشب تنهایی را میفهمد....
هرچه مینگرم..هرچه می اندیشم امیدی نیست،یاری نیست...
 تنهایی و غربت و بارانی که پشت پنجره  میبارد و من و زمین یکرنگ میشویم!....
دلم برای روزهایی که گذشتند و رفتند پر میکشد.روزهای ندانستن،ندیدن،نفهمیدن،سه تار باران،آرامش،شیطنت،نگرش کودکانه،زیبایی برگ و گل و.... حتی دود ماشینهای زیاد.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 30 آبان 1385ساعت 02:11 ق.ظ توسط حامد نظر ها ()