تبلیغات
همنفس عشق

شبها آنگاه که مهتاب به درون بسترت می خیزد و دزدانه تو را می بوسد من ای محبوبم پا گریز در پشت دیوار خانه می ایستم و بر رخ مهتاب بوسه می زنم باشد که بوسه ام با نور کافورگون آن بیامیزد و بر لبت بوسه نهد بوسه ای که می گوید:

                                                    محبوبم به تو دل داده ام ...

عطر گل فراموشم شده بود آنقدر به چشمک زدن های ستارگان عادت کرده بودم که ستاره ی همیشه روشن باورم نمی شد این شد که ندانستم ستاره ای بود که در آسمان درخشید یا گلی بود که در کویر رویید هر چه بود آنقدر بوی پاکی می داد که ایمان نیاوردن به رایحه اش سخت تر از دل کندن ازهرزه گل هایی بود که تنها یک ردیف گلبرگ داشتند و آنقدر روشن بود که در خواب و با چشمان بسته هم نمی شد او را ندید از آن پس در هر لحظه ام وضو با نورش می گیرم و در بوییدنش غرق رکوع ام. 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 30 آبان 1385ساعت 02:11 ق.ظ توسط حامد نظر ها ()