تبلیغات
همنفس عشق

تو در چشم من همچو موجی

خروشنده و سرکش و ناشکیبا

که هر لحظه ات می کشاند بسویی

نسیم هزار آرزوی فریبا

تو موجی...

تو موجی و دریای حسرت مکانت

پریشان رنگین افقهای فردا

نگاه مه آلودی دیدگانت

تو دایم بخود در ستیزی

تو هرگز نداری سکونی

تو دایم ز خود می گریزی

تو آن ابر آشفته ی نیلگونی

چه می شد خدایا...

چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟

شبی با دو بازوی بگشوده ی خود

ترا می ربودم... ترا می ربودم.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 30 آبان 1385ساعت 02:11 ق.ظ توسط حامد نظر ها ()