تبلیغات
همنفس عشق

توی یك كویر دور یه درختی خسته بود ... یه درختی نا امید كه دلش شكسته بود
روی اون درخت پیر یه طناب پاره بود  ... اون طناب دار یه عاشقه بیچاره بود
شبی از شبای غم كه هوا گرفته بود  ... رفتنش رو به كویر به كسی نگفته بود
رفت و رفت تا كه رسید اون طنابه دار بست ... به دلش گفت كه باید دیگه از دنیا گسست
طنابه دار گرفت دور گردنش گذاشت ... چشماشو بست و دیگه رو لبش خنده نداشت
اما پاره شد طناب تا جوونه قصه مون ... بدون كه حتی مرگ نمیشه چاره ی اون
چشمش افتاد به درخت به طناب بوسه ای زد... طنابه دارشو كاشت یه دفه ناله ای زد
ناله زد از بی كسی كه فقط یه چاره داشت...رنگه خودباوری رو توی خاطرش گذاشت
رفت و تا آخر عمر دست به خودكشی نزد...به شبای بی كسیش رنگه خودباوری زد

 

شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد ،
مرا در غربت فردا رها کرد ،
دلم در حسرت دیدار او ماند ،
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد ،
به من میگفت که تنهای تنهاست ،
ببین با غربتش با من چه ها کرد ،
تمام هستی ام بود و ندانست ، 
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد .

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 29 آبان 1385ساعت 02:11 ق.ظ توسط حامد نظر ها ()