تبلیغات
همنفس عشق

 

آنقدر بی خیال از باز نگشتنت گفتی !

که گمان کردم سر به سر این دل ساده می گذاری

به خود گفتم:

این هم یکی از شوخی های شاد کننده توست

ولی آغاز آواز بغض گرفته من در کوچه های بی دار و درخت خاطره بود

 هاشور اشک بر نقاشی چهره ام !

وعذاب شاعر شدن در آواره هر چه واژه بی چراغ

 دیروز از پی گناهی سنگینی گذشته ها رو مرور کردم !

از پی تقلبی بزرگ دفاتر دبستان را ورق زدم !

باید می فهمیدم چرا مجازاتم کردی

شاید قاتل مورچه هایی که در خیابان به کف کفش من چسپیدند

این تبعید ناتمام را معنا کند

یا نفرین ناگفته گدایی که من با سکه نصیب نشده او

برای خود بستنی خریده بودم!؟ !

 یا سنگی که با دست من

 کلاغ خانه مادر بزرگ را فراری داد

وگرنه من که به هلال ابروی تو

در بالای آن چشمان جادوئی جسارتی نکرده ام

 امروز هم به جای خون بهای آن مورچه ها

ده حبه قند در مسیر مورچه های حیاطمان گذاشتم

برای آن پنجره قدیمی شیشه رنگی خریدم

 یک سیر سبز به کلاغ خانه مادر بزرگ

 ویک اسکناس سبز به گدای دربدر خیابان دادم

پس تو را به جان اینهمه جریمه

 دیگه نگو بر نمی گردی

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 19 آبان 1385ساعت 06:11 ق.ظ توسط حامد نظر ها ()