تبلیغات
همنفس عشق

به یادم هست آن سوز درختان را

عزیزا

که چون خورشید بر یخ بسته جان من دمیدی

به یادم هست آن پاییز

غم زارا

که تنها بودم تنها

تو اما ناگهان از ره رسیدی

کبوتر وار در باغ سکوتم

از این شاخه به آن شاخه پریدی

مقصد از مقصود ما هم دورتر

راه ناهموار و همسفر ناجورتر

در نهایت بی نهایت خسته بود

دل مردد بود وهم آشفته بود

آسمان تاریکتر هر لحظه شد

گفتگوها چون علف ها هرزه شد

جز’جدایی چاره ای بهتر نبود

لحظه ای شیرین تر از لحظه آخر نبود

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 19 آبان 1385ساعت 06:11 ق.ظ توسط حامد نظر ها ()