تبلیغات
همنفس عشق

اینجا کلبه عاشقی من است،

این کلبه وسعتی دارد به اندازه دلم و فضایی به حجم حضورم،

آنقدر بزرگ است که صدایم از آن سو، این سو به گوش می رسد که می گویم: سلام،

و آنقدر کوچک که گاهی مجبور می شوم چشمهایم را برای دیدن کرانهایش خسته کنم.

می دانی؟

این کلبه برایم خیلی دوست داشتنی است چون به اندازه همین جمله ساده و معصومانه است.

می دانی؟

من همه گمشده هایم زندگی ام را در گوشه و کنار این کلبه جستجو می کنم،

همه لحظات از دست رفته را می خواهم جایی همین اطراف پیدا کنم،

شاید نشود اما من می گویم می شود.

می دانی؟

این کلبه با وجود آنکه دیگر عصر سنگ و آهن سالهاست آغاز شده، روزگار سیمانی و درخشندگی شیشه ای مدتها فرا روی انسان قرار گرفته، جانی دارد از جنس روح من، محبتم به تو و علاقه به بودن در کنارت. آنگونه بگویم که اگر بداند روزی ماوای نخواهد بود، چه بسا در ساعتی و یا کمتر دیوارهایش فرو بریزد. می دانی؟

می دانی (...)؟

در دلم نامت را نجوا می کنم و دیوار ها و پنجره نامت را در میان چشمانم می خوانند و با من در انتظارت می مانند. می دانی؟ می دانند که من چقدر دوستت دارم. می دانی؟ می دانند که می خواهم روزی دستت را بگیرم و تو را در کلبه عاشقی به تماشا بنشینم. آری تو را به تماشا می نشینم روزی، تو را! ای همه چشمان من برای تماشا.

دوست دارم باز هم بنویسم. یادت هست؟ در دفتری بنویسم که زمان در آن به عقب باز می گردد. یادت هست در دفتری که زمان در آن به عقب باز می گردد.

گوشه ای از کلبه، دستانم را به دور زانوان حلقه کرده ام و می گویم: دوستت دارم ،
 
می دانم که...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه 22 مهر 1385ساعت 12:10 ب.ظ توسط حامد نظر ها ()