تبلیغات
همنفس عشق

    بازهم شب شدوتنهایی ودیدارسکوت
                                                 خیمه زد کنج دلم سایه دیوار سکوت

درغبار غم گرفته چشمانت به دنبال سنگینی سکوتی میگردم

 

که تبلوری از رویا های توست

 

در صدای دلنوازت بدنبال ترانه عشق میگردم

 

با چشمانت به خواب میروم

 

با صدایت ترانه های عاشقانه میخوانم

 

و با عشقت غروب میکنم

 

ای تنها ترینم

امروز قصه سفر را از آغاز دوره كردم، از آغاز تا پایان فقط یك خط سرخ بود، به سرخى خون تو كه در میان خاطراتم خطى داغ از خود به جا گذاشته است. اما توى این خط داغ، یك دنیا صحبت عاشقانه است كه نمىتوانم به زیبایى آن چه كه هست تفسیر كنم كه یك كهكشان آرزوهاى سپید در كالبد دارد. اگر تو شكافى در آن به وجود بیاورى یك آسمان شكوفه خواهى دید و بعد یك دریا احساس از آن تو خواهد بود؛ مثل یك گنج هفت كلید است كه هر كلید نام تو و یاد توست.
اى عزیز! سالهاست تو را مىشناسم؛ نمىدانم صداى لطیف تو را كى شنیدم كه این چنین عاشق زارت شدم، مانده ام اگر تو را با چشم ببینم با عشقت چه خواهم كرد
.
آن وقت كه مرگ گل و مرگ برگ اتفاق مىافتد و هیكل نازنین تمام یاس هاى عالم شاپرك وار مىفرسایند آن وقت كه بیدها بوى اشك پرنده را به خود مىگیرند مىخواهم كه بیایى، تمام دنیا با یك كهكشان احساس به تو خواهند گفت كه بیایى تا امیدشان به یاس دچار نشود
.
نگذار تا احساس هاى زشت، عشق تو را از من بربایند كه ناامیدى امانم را ببرد. منتظرم تا دست تو تمام دردهایم را از جسم و روحم بزداید. منتظر لطیف ترین حرمت الهى خواهم بود، منتظر سپیدترین دست بشر، طولانی ترین آرزو و خوشبوترین نسیم الهى
.
آمدم، در زدم در را باز كردى اما چرا به این زودى راندیم؟ چرا جسمم دست نوازشگر تو را حس نكرده؟ چرا تا به حال یك قطره در انتظارت ذوب نشدم؟ می دانم كه ابلیس وجودم با بى شرمى دلم را از آن خود كرد و برایم چیزى نماند جز كبر و آن هم رهایم كرد، حال هیچم؛ بدون تو و بدون عشق تو. آن روز كه عشق را قسمت مىكردى نبودم، اما از راهى دور، دستانم دراز بود؛ آسمان نمی بارید اما زمین تر بود
.
از زمان اولین گریهام تا به حال عشق تو را در من تزریق كردند؛ اما حال شك، تكه تكه عشقت را از قلبم می رباید. صدایت می زنم، بشنو، فریاد می زنم با جانم، دلم با گلویم هم آوا مىشود كه اى منجى! اى سوار سبز پوش جلگه همیشه سبز، كاش تو می ماندى
!
آن روز كه از كنارم گذشتى از خاطر نمی برم كه نسیم، بوى خوش پاكی ات را سالهاست كه برایم هدیه میآورد
.
دلم میخواهد با اشك نامهاى به پنهانى تمام رازهاى عالم بنویسم، بعد دستى گرم از جنس لطیف تو هویدایش كند كه نامه از آن من است، كه من عاشق ترینم. آه اگر میدانستى كه چقدر به عشقى چون تو می بالم...

ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 21 مهر 1385ساعت 11:10 ق.ظ توسط حامد نظر ها ()