تبلیغات
همنفس عشق

........... چه قدر دیر فهمیدم دوستم داری،چه قدر دیر گذاشتی اون طرف دروازه های ذهنتو ببینم،چه قدر دیر گلدونای پر گل باغ احساستو نشونم دادی و چه قدر دیر عشق رو با ساده ترین کلمات برام تفسیر کردی........... می دونی ......... یه روز گاری بود که قلبم به عشق پیدا کردن یه عشق پاک می تپید و چشمام تو نگاه سرد و بی رحم آدم های یخی دنبال رد پای سادگی و صمیمیت می گشت

..............اما اونقدر آدمکهای بازی روزگار روحمو به زنجیر کشیدن و احساسمو با ترازوی خیانت اندازه گرفتن که از باغچه سادگیم یه خاک خشک موند و از قلب شیشه ایم یه ستون سنگی.....

وای که یه روزگاری چه قدر از آدمهای سنگی متنفر بودم و چه قدر دوست داشتم تمام آدمهای سنگی رو با شیشه قلبم بشکنم،ولی الان که خوب نگاه میکنم میبینم که خودمم سنگی شدم و کلی قلب شیشه ای هست که آرزوی شکستمو داره.....

.......بهت حق میدم.......تو حق داری از آدمی که جای قلب یه ستون سنگی تو سینه اش داره متنفر باشی ،اما اینو بدون که رو تن خسته این ستون سنگی اسم تو حک شده

EshGHe KaMRanG


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 21 مهر 1385ساعت 11:10 ق.ظ توسط حامد نظر ها ()