تبلیغات
همنفس عشق

    

 به آنچه که آرامشی بزرگ است
 
 در نهایت تصویر عاشقان
 
به دنبال نگاهی عاشق اما محروم
 
 تصویری که سهمی از آن نداشتم
          
 فقط حس می کردم آرامشی بزرگ است
 
 پاکی آن احساس روحم را نوازشی داد
  
 از خود پرسیدم پاکترین عشق کجاست؟
 
 که از هوی و هوس راهش جداست
     
 ناگهان حس کردم طراوتی بر وجودم بارید
 
 آنقدر آرام شدم که زجر دنیا فراموشم شد
 
 بله پاکترین احساس همان تصویر خیالم بود
 
 از جنس باران که مرا جان بخشید
                                                
 از باران هم پاکتر مگر می شود بود
 
 گفتم شاید این عشق پاک مرا بشوید
  
 مرا از عشق سیراب کند
 
 این احساس که از آسمان بارید
     
 از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چیز
 
 و حالا من هم قدری پاک شده ام
     
 تصویر خیالم مرا تا اوج برد و آرام کرد
 

مگر میشود از تو گفت ؟

  کدامین قلم میتواند نام تو رابر روی کاغذهای خسته بیاورد ؟

  مگر بر گهای سفید را طاقت اینهمه محبت است ؟

  میدانی وقتی تو نباشی تمامی عالم در غم نبودن تو برایم

  شعر میگویند. و من بدون تو با اینهمه دریای اشک چه کنم ؟

  با اینهمه دشت دلتنگی به کجا آواره شوم ؟

  من مدتهاست در نام تو محو شده ام

  آرزوی من..سراغ تو را باید از کدام ستاره گرفت؟

  با کدام نسیم میشود بسوی کوی تو وزید؟

  از کدام پنجره میتوان تو را دید؟

  کدام آیینه از تو میگوید؟

  و کدامین جاده زیر پای تو قر بانی میشود؟

  و به کدامین باد صدای ترک خوردن قلبم را بسپارم...

  ابدیت من دلتنگیم را چگونه به تو بگویم که باورت شود..

آخر وقتی تو نیستی انگار همه با هم قهرند.

پنجرها برویم بسته میشوند.

  جادها را نمیبینم .ستارگان دیگر نمی درخشند.

  و من نمیتوانم تو را در آسمان پیدا کنم.

  تو را قسم به شقایقهای غریب در این روزگار قحطی آغوش.

  پناه دلتنگیم باش......

  نمیدانی چقدر چشمهایم برای یک گریه ار غوانی تنگ است

  باور کن من از تمام دلتنگهای جهان دلتنگترم.......


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 18 مهر 1385ساعت 05:10 ق.ظ توسط حامد نظر ها ()