تبلیغات
همنفس عشق

بگذار هر روز دلیلی باشد در دست

بگذار هر روز عشقی باشد در دل

بگذار هر روز دلیلی باشد برای زندگی

امشب هم فراموش کرد مثل همه ی شبهایی که پشت پنجره

او را به انتظار می نشستم و او نمی آمد

آه... صبح نزدیک است

صدای خنده ی مستانه اش آمد اما پنجره ام دیگر هرگز گشوده نخواهد شد

چرا که دیگر از این پنجره ها که انتظارم را به تمسخر می گیرند

بیزارم

خوش باش که من عمریست به شنیدن خنده ی سرخوش و مستا نه ات

به نگاه دزدانه از پس پنجره دلخوشم

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

رنگها رنگ دگر میگیرند عشقها میمیرند

و فقط " خاطره هاست " که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده

به جا می ماند

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 18 مهر 1385ساعت 05:10 ق.ظ توسط حامد نظر ها ()